تبلیغات
ایج دریك نگاه

ایج دریك نگاه
ایج را بهتر بشناسیم 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما در مورد وبلاگ چیست؟






بعد از برزخ معلمها

پیرمردی را كه بود آیینه دل
وقت آن آمد كه برگردد به گِل
خنده ای كرد و اجل جانش گرفت
مرگ با شادی گریبانش گرفت
گفت: راحت گشتم از بود و نبود
شكر بی حد ای خداوند ودود
زندگی در این جهان زیباتر است
هر كسی از مرگ می ترسد خر است
مرگ چون مادر پر از لطف خداست
مرگ بر هر درد بی درمان دواست
آمد از ره منكر شیرین زبان
گفت: ای پیر شجاع و دل جوان
خوب كبك تو خروسی می كند
با خیال خود عروسی می كند
نامه ی اعمال تو دست من است
ای پرنده بال تو، دست من است
باز كرد آن نامه ی اعمال را
تا نماید بررسی احوال را
گفت ای آقا چكاره بوده ای؟
تو پیاده یا سواره بوده ای؟
هیچ آیا كار ناحق كرده ای؟
گردنت را پیش حق شق كرده ای؟
توشه داری از نماز و روزه ات؟
هست ابی سرد و خوش در كوزه ات؟
دست و پا را كرد گم ان شیرمرد
رنگ رخسارش چو صفرا گشت زرد
خنده ای كرد و چنین گفتا نكیر:
با تو شوخی می كنم بر دل نگیر
من كه می دانم معلم بوده ای
سر به زیر و پاك و عالم بوده ای
روز و شب مشغول بودی با دعا
سینه ات پر بوده از مهر خدا
با تمام كاستی ها ساختی
سر به پیش پای عشق انداختی
خوب می دانم كه ساده بوده ای
در همه عمرت پیاده بوده ای
مرد فورن جیغی از شادی كشید
جیغ زیبایی به استادی كشید
خنده لب هارا به پیش گوش برد
شوق و شادی مرد را از هوش برد
ساعتی بعد از عطش بیدار شد
لحظه ای با مستی خود یار شد
ناگهان چشمش به آتش اوفتاد
آه كشداری برون كرد از نهاد
گفت ای وای دلم این جا كجاست؟
بوالعجب جایی است، گرچه آشناست
من كه سردم نیست آتش كرده اند
این همه آدم چرا غش كرده اند؟
آمد از سوی حقیقت این ندا
كای معلم بنده ی خوب خدا
تو كه دنیا آمدی در شعله ها
از چه می ترسی بعید است از شما
خسته ای از سوی برزخ آمدی
استراحت كن به دوزخ آمدی
ناله كرد و گفت: آقای خدا
آتش دوزخ نصیبم شد چرا
من كه عمری اهل دانش بوده ام
خویش را در راه آن فرسوده ام
هیچ حقی را نكردم پایمال
پشه را حتی نكندم پر و بال
صفرها را بیست می دادم همه
باز می گفتند ای آقا، كمه!
یك فرشته داد پاسخ ای عزیز
از نگاه مست خود شبنم نریز
قصد ما هرگز مجازات تو نیست
دوزخی بودن مكافات تو نیست
تو به سوز و ساز عادت كرده ای
خون دل خوردی ،عبادت كرده ای
سوختی در شعله ی آتش چو شمع
تا كنی روشن شب تاریك جمع
حیف باشد شعله ات گرددخموش
تا بمانی شعله ور دائم بكوش
بوده چون شغل شریفت اشتعال
در جهنم باش و با آتش ببال
تا زِ حُسن خُلق و رفتار شما
ای عزیز با محبت آشنا
حضرت زیبا بگیرد جای زشت
دوزخ سوزان شود عین بهشت



طبقه بندی: شعر، ادبی، طنز،
برچسب ها: طنز، ادبی، شعر،
[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 07:18 ق.ظ ] [ علی میرزایی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


در فکر این بودم که از هر چیزی و هرجایی به ویژه زادگاهم به شما اطلاعاتی بدم با معرفی این وبلاگ امیدم ادا کردن حق مطلب است............

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

Untitled Document Online User